آدمي دو قلب دارد قلبي که از بودن آن با خبر است و قلبي که از حظورش بي خبر
نظرات شما عزیزان:
مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم که هر وقت دلم برايت تنگ شد
در دايره حضورش تو را به من نشان دهد
مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم
هر وقت دلم هواي تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشکنند
دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد
مي خواهم امشب با تمام قلب هايي که احساس مرا مي فهمند و مي شنوند
پيمان ببندم که هر وقت صداي قلب بي قرار م را هم شنيدند
عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند
با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جاده هاي رفتنت را خط خطي! کسي براي من
نيست. بيا غلط هاي زندگيم را به من بگو و زير اشتباهاتم را خط بکش.بودنت مثله
دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،ماهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به
من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدان مال تست؟بيا که
درد دلم را فقط تو ميفهمي
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي
کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي
روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
پرسيد بخاطر کي زنده هستي؟
با اينکه دلم مي خواست با تمام وجودم
داد بزنم : به خاطر تو
بهش گفتم: بخاطر هيچ کس
پرسيد: پس به خاطر چي زنده هستي؟
با اينکه دلم فرياد مي زد به خاطر تو
با يک بغض غمگين
گفتم : به خاطر هيچ چيز
ازش پرسيدم: تو به خاطر کي زنده هستي؟
در حاليکه اشک در چشمانش جمع شده بود
گفت: بخاطر کسي که به خاطره هيچ زنده است
قلبي که از آن با خبر است همان قلبي ست که در سينه مي تپد
همان که گاهي مي شکند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود
با اين دل است که عاشق مي شويم
با اين دل است که دعا مي کنيم
با همين دل است که نفرين مي کنيم
و گاهي وقت ها هم کينه مي ورزيم
اما قلب ديگري هم هست.قلبي که از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينکه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شکند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبک است که هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملکوت مي رقصد
اين همان قلب است که وقتي تو نفرين مي کني او دعا مي کند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد
اين قلب کار خودش را مي کند
نه به احساست کاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي که از بودنش بي خبرند
+نوشته
شده در چهار شنبه 24 فروردين 1390برچسب:, ;ساعت;توسط benim adim ask; |
|